![]() |
![]() |
|
| صدایی اگر هست |
|
خدای عزیز تو آرامی بسیار آرام و من از تو آرامش طلب می کنم برای همه در این شب و همه ی روز شب ها!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:22 توسط انیران روز |
|
|
خدا با صدای بلند فریاد می کرد:
ای بنده ی من! در هنگام نماز آنچنان به تو گوش فرا می دهم که گویی همین یک بنده را دارم و تو آنچنان می نمایی که گویی صدها خدا داری.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10:35 توسط انیران روز |
|
|
ادامه ها بعضی ها با ازدواج مثل خوردن یک لیوان آب برخورد می کنند. انگار نه انگار که داری می روی برای یک شروع دیگر. داری آماده می شوی تا بهتر شود همه چیز. درست تر شود همه چیز. خیلی وقت ها به این فکر می کنم که خداوند با هر آدمی جفتش را هم می آفریند و آن ها را رها می کند، هر کدام را به سویی. و گم می کنند هم را. تا اینقدر بگردند و بگردند تا باز یکدیگر را پیدا کنند. احساس می کنم یک جاهایی خوب همدیگر را می شناسیم. خوب با هم ارتباط داریم. به هم دلبستگی داریم. و همان است که باعث می شود به زندگی ادامه بدهیم. همان است که باعث می شود بتوانیم راه ها را پشت سر بگذاریم. مثلا همین زهدان مادر. حتما آن تو که هستیم به یک نفر فکر می کنیم. یک کسی که خوب می دانیم کیست. من می گویم این همان جفت گمشده است. همان نیمه ی پنهان ما که وقتی به دنیا می آییم مخفی اش می کنیم تا بالاخره روزی دوباره ببینیمش. وقتی مخفی اش کردیم تا مدت ها جایش را یادمان نمی آید. تا این که بالاخره .... بعضی ها را احساس می کنی خودش است. یک دفعه می پری بالا و می گویی: " بالاخره پیداش کردم. " اما وقتی می گذاری اش کنار خودت و می خواهی این پازل بیست و چند ساله را کامل کنی، می بینی نمی نشیند، هر کار می کنی جور نمی شود. به هر دری می زنی انگار آنی نیست که باید باشد. برای من کامل شدن این پازل بیست و چند ساله حالا معمایی است که بعضی وقت ها واقعا فکرم را درگیر می کند. معمایی که تازه باید پیدایش کنم. کشفش کنم. مثل پیدا کردن یک سرزمین جدید. نمی دانم چه می شود که گاهی این پازل صورت معما به خود می گیرد. و انگار برای همه هم این طوری نیست. انگار همیشه و در تمام اوقات هم این طوری نیست. این حسه کم و زیاد می شود. عقب و جلو می رود. ازش فرار می کنی یا نه بهش خوش آمد می گویی. همه جوره با تو هست. خوب و بد و کم و زیاد. اما مهم این است که هست. هست و با تو می ماند تا بالاخره معما کنار برود، پازل شود و یکی را ببینی و بگویی " بالاخره پیداش کردم. " و بگذاری اش کنار خودت. بچسبانی اش و کاملا جا بیفتد، جور شود و این پازل بیست و چند ساله کامل...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:32 توسط انیران روز |
|
|
شاید هم یک پازل فکر کن یک پازل هستی که تکه هات از هم پاشیده. تو در هر سنی که قرار می گیری تکه ای از این پازل وجودت را پیدا می کنی و می چسبانی اش سر جایش. ازدواج آخرین تکه ی تو را کامل می کند. حالا ببین که چقدر باید حواست باشد تا یک تکه ی اشتباه و ناجور را نچسبانی. بعضی از ماها پازل هایی هستیم با تکه های ناجور. هر تکه مان را از یک جا جور کرده اند و زورکی بهمان چسبانده اند. تکه های ما کاش درست سر جایشان قرار گرفته باشند. کاش تکه های خودمان باشند که فقط دوباره یافته باشیمشان. نه تکه هایی که دزدیده ایم و نه تکه هایی که قرض گرفته ایم و نه تکه هایی که گدایی کرده ایم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:29 توسط انیران روز |
|
|
قبض نفس این مسئله ی برق هم که دیگر شورش را درآورده. خیابان ها هم که جای خود دارد. به خدا یک جای سالم در شهر نمانده. همه جا را کنده اند. می خواهند اتوبان سازی و زیرگذرسازی و از این جور کارها کنند. اما مردم می گویند چیزهای دیگری بیشتر برایشان اهمیت دارد. خانمی توی اتوبوس می گفت کم کم برای نفس هایمان هم قبض صادر می کنند. " خانم یا آقای محترم! شما در این دو ماهه مبلغ ... تومان نفس مرتکب شده اید و ملزم به پرداخت آن مبلغ تا تاریخ ... می باشید. " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:20 توسط انیران روز |
|
|
وسایل مدرن خدای من ! یک چیز بد در حال اتفاق افتادن است. یک چیز خیلی بد. من دارم عادت می کنم به جای این که کاغذهای سررسیدم را هی سیاه کنم و از اول بنویسم، به جای این که هی جوهر خودکارهایم ته بکشد، به جای لذت خط خطی کردن و از اول نوشتن، به جای لذت ورق زدن... دارم با صفحه کلید کامپیوترم روز به روز بیشتر انس می گیرم و به جای خط خطی کردن هی از دکمه ی دلیت استفاده می کنم. من این را نمی خواهم. این تجدد نیست، مدرن شدن نیست، فرار از دنیای مرده ها نیست. ما در دنیای مرده ها با فکرهای مرده ها، فقط با وسایل مدرن زندگی می کنیم. مرتب یادمان می رود که وسایل مدرن، فکرهای مدرن می خواهد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:17 توسط انیران روز |
|
|
میگو
چند وقت پیش تلویزیون، "قصه های مجید" را نشان می داد. قسمتی با عنوان میگو. خیلی ها فیلم را دیده اند. قضیه از این قرار است که مجید می خواهد برای بالا بردن فسفر مغزش میگو بخورد. فیلم را بارها دیده بودم اما حسی که دوباره بعد از دیدن آن به سراغم آمد، جدید بود. طنز تلخی که به گریه ام واداشت. به فکرم واداشت. زبان و بیان به این سادگی ولی محشری بود برای خودش در آن لحظات که فیلم را می دیدم. درست مثل زمان هایی که قصه های "جومپا لاهیری" را برای بار چندم می خوانم و هنوز هم برایم تر وتازه وبه روز است. هنوز هم وقتی تمام می شود تازه می بینم انگار یک چیزی بوده که دفعه ی قبل نخوانده بودمش! یک چیزی هری توی دلم فرو می ریزد و تازه می فهمم لاهیری چه می خواسته بگوید، اما این دوباره هم وقتی دوباره می خوانمش اتفاق می افتد . دوباره و دوباره... این فیلم هم همین حس را بهم داد. چیزهای ساده ای که بارها از جلوشان می گذریم و نمی بینیمشان انگار. صداهایی که با یک تلنگر به روز می شوند. تا کی باید به میگو بگوییم ملخ؟ تا کی باید از تغییر بهراسیم؟ دور پیله ای که نه در آن آرامش هست نه پرواز هست و نه عوض شدن. میگو میگو است، خوردنش ترس ندارد، لازم نیست وقتی می خواهیم بخوریمش چشم ها را ببندیم و زیر لب ذکر بگوییم. مجید قصه های سرزمین من! باید کسی تو ر ا پر وبال می داد، باید بی بی پیر و خسته ات تور ا می فهمید اما این چیز تازه ای نیست برای سرزمین مادری ما! می توانی ناراحت نباشی و فقط امید به تغییر و تلاش... شاید چاره ی ما همین است. شاید واقعا همین. باید قانون مرده ها را بشکنیم و خودمان را از این پیله ی هزار ساله بیرون بکشیم. میگو مهم ترین و اصلی ترین مسئله ی ما نیست، اما تا وقتی که دغدغه ی میگو ذهن تو را اشغال کرده، تا زمانی که برای خوردنش باید قلک پس اندازهای تابستانت برود توی سطل آشغال، تا هر وقت برای خوردنش مجبوری چشم ها را ببندی و سر آن سفره ی نماد مدرنیته، به قول بی بی ات تحقیر و خوار و خفیف شوی و برای آدم های مدرن آش ببری – سمبل سنت های غلط و باورهای ناکارآمد، سمبل رکود و خستگی و بی انگیزگی –... مجید سرزمینم! بی بی آش درست کرد فقط برای این که از میگو بدش می آمد نه برای لذت و دور هم جمع بودن. و تا وقتی اوضاع به این منوال می گذرد، می توانی فقط به ساختمان بلند نیمه ساز پشت خانه تان که نماد دیگری از تجدد است نگاه کنی و امیدوار باشی آدم هایی که بعد از این در آن ساختمان زندگی می کنند برای خوردن میگو اینقدر دردسر نداشه باشند... ساختمان با سرعت باورنکردنی در حال ساخته شدن بود. باورش سخت است اما باید چشم باز کنیم و ببینیم که هنوز در دیار ما آن ساختمان نیمه کاره مانده... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:55 توسط انیران روز |
|
|
دنیای مرده ها
جایی از قول یک جامعه شناس معروف خواندم که "مرده ها با همه ی وزن خودشان روی مغز ما سنگینی می کنند." مرده ها برای ما تصمیم می گیرند. مرده ها ما را راه می برند. با عقاید مرده ها زندگی می کنیم. همه ی امروزمان در دست مرده هاست. از خودمان چیزی نداریم که بگوییم. هرچه هست از آن مردگان است و بس! مغزهای ما پر از عقاید آن ها ست. پر از باورها و ترس ها و اضطراب های تمام نشدنی که ما را دوره کرده اند و معلوم نیست تا کجا خرخره مان را گرفته باشند. آن ها به ظاهر مرده اند اما در واقع سالم و سرحال بر اریکه قدرت نشسته اند و بر ما فرمانروایی می کنند. خیلی برایمان اهمیت دارد که از دستمان نرنجند، ناراحت نشوند و تمام دستوراتشان بی کم و کاست اجرا شود. این ها هست و تو نمی فهمی، متوجه نمی شوی... تا زمانی که یک دفعه بهت تلنگر بخورد که "آهای تو داری کارهایی را تکرار می کنی که مال خودت نیست، کارهایی که..." و این جاست که تازه می فهمی داری در دنیای مرده ها زندگی می کنی. داری با مرده ها راه می روی، به حرفشان گوش می کنی، بندگی می کنی برایشان و حسابی خرشان شده ای! به این جا که میرسی تازه یادت می آید که به خودت خوش آمد بگویی. "به دنیای مرده ها خوش آمدی!" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:23 توسط انیران روز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
صدایی اگر هست همین جاست. همین جا که گوش من و تو...
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت وشبی از شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است.... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
| پیوندها |
|
بلاگفا |
|
RSS
|